روایت پژوهی : نمونه آماده پروژه روایت پژوهی معلمان و و یک معلم

جلسه پنچم و ششم کلاس روایت پژوهی

تحلیل یک نمونه داستان روایت پژوهی پروژه دانشگاه فرهنگیان کارورزی 4 ، شخصیت پردازی در داستان

عناصر داستانی و کاربرد آن در تحلیل و تدوین داستان و روایت پژوهی

تکالیف ترم بر دو دسته تقسیم شده بود: روایت داستانی و روایت پژوهی غیر داستانی

در روایت پژوهی داستانی قرار شده بود که هر دانشجو یک داستان را از لحاظ عناصر داستانی تحلیل نماید و داستانی را برای آخر ترم بر اساس این عناصر بنویسد. باید حداقل 20 عنصر را در تحلیل یک داستان و تدوین داستان خود مد نظر داشته باشید. البته اگر بتوانید عناصر دیگری را هم لحاظ کنید کاری پسندیده ای را انجام داده اید.

20 عنصر تحلیل و تدوین داستان یا روایت پژوهی عبارتند از:

  1. پیرنگ و زیر پیرنگ: (توالی علی معلولی رویدادهای داستان)
  2. خط طرح(Plot line)
  3. مفهوم(مفاهیم)
  4. مضمون، تم یا درونمایه (مضامین) و موتیف ( بن مایه)
  5. موضوع (حوادث و رویدادهای داستان)
  6. شخصیت پردازی داستان (انواع شخصیت)
  7. صحنه پردازی (شرح و شروع داستان: زمان و مکان داستان)
  8. گره افکنی (مساله داستان)
  9. کشمکش و انواع آن
  10. بحران
  11. اوج و ضد اوج
  12. تعلیق
  13. گره گشایی
  14. زاویه دید
  15. مونولوگ و دیالوگ( گفتگو)
  16. توصیف(انواع و مهارت های آن)
  17. لحن
  18. فضا و اتمسفر داستان
  19. حقیقت مانندی
  20. نوع داستان

در جلسات قبل 5 عنصر اول بحث گردید. در این دو جلسه که جلسه پنجم و ششم است شخصیت شناسی مورد بحث قرار می گیرد.

یکی از جنبه های مهم تحلیل داستان و تدوین داستان بحث شخصیت پردازی است که  اطلاع از آن در تحلیل و تدوین داستان اهمیتی خاص دارد. برای پیدا کردن مهارت در تحلیل و تدوین داستان شخصیت شناسی و شخصیت پردازی از اهمیت بالایی برخوردار است. از اینرو دانشجویان باید سعی کنند بتوانند در یک داستان شخصیت های مختلف آن را پیدا کنند و برای تدوین یک داستان نیز شخصیت پردازی را تمرین کنند.

در تجربیات گذشته ی خود از ابتدایی تا اکنون غرق شوید، دیده ها، شنیده ها و گفته ها را به خاطر آوردید، آدم های مختلف را در ذهن خود تصور کنید. حوادث و اتفاقاتی که برایتان اتفاق افتاده بازسازی کنید و ببینید نقش شخصیت های گوناگون در آن چگونه است.

در جلسات قبلی از پنج عنصر اول صحبت کردیم. گفتیم پیرنگ توالی منطقی روابط علی معلولی است و گفتیم هر داستان حداقل سه حادثه یا رویداد دارد. گفتیم که داستان آغاز پایدار، میان ناپایدار و پایان پایدار دارد. میان ناپایدار با کشمکش، بحران، اوج و تعلیق ایجاد می شود. گره افکنی و گره گشایی که آغاز و پایان داستان است پایدار و متعادل است و داستان جایی شروع می شود که حالت تعادل به هم بخورد.

شما نیز حوادثی پایدار و ناپایدار برای داستان خود تصور کنید. لازم نیست تمامی حوادث برای شما اتفاق افتاده باشد می توانید حوادث را بسازید و تخیّل کنید. حوادث می تواند برای دیگران اتفاق افتاده باشد و شما تنها شنیده باشید، دیده باشید.

حتما در مورد پیرنگ و سه  رویداد یا حادثه ی اصلی داستانی که قرار است بنویسید فکر کرده اید. اکنون آن سه حادثه را در اینجا بنویسید.

-  رویداد اول

- رویداد دوم

- رویداد سوم

می توانید در زیر پیرنگ حوادث و اتفاقات دیگری نیز تصور کنید. زیر پیرنگ حوادثی است که در لابه لای پیرنگ اصلی اتفاق می افتند.

  • پیرنگ و زیر پیرنگ

اکنون اولین عنصر داستان نویسی را به پایان رسانده اید و وقت آن است که خلاصه ای از حوادث داستان را به صورت روابط علی معلولی بنویسید. می توانید به زیرپیرنگ هم بپردازید اگر تمایل دارید.

  • خط طرح

حالا خط طرح خود را بنویسید. خط طرح مسیر اصلی روایت پژوهی است مانند:

  • سربازی می خواهد از سربازی فرار کند.
  • دانش آموزی می خواهد کلاس را به اغتشاش بکشد.
  • معلمی می خواهد حال دانش آموزی را بگیرد.
  • معلمی می خواهد مساله ای اخلاقی را تعلیم دهد.

 

  • مفهوم یا مفاهیم

در داستان خود به چه مفهوم یا مفاهیمی قرار است بپردازید: تدریس معلم، کلاس داری، اخلاق معلم، شیوه ی برخورد معلم، شیوه ی تعامل با دانش آموزان، شیوه ی برخورد دانش آموزان با یکدیگر و... مفهوم معمولا در یک کلمه بیان می شود.

  • مضمون یا مضامین:

مضمون یا تم که در قالب یک جمله نوشته می شود شامل ایده ای است که درباره یک مفهوم در ذهن دارید. مثال:

  • معلم با دانش آموزان با اقتدار برخورد می کند.
  • معلم نسبت به نظم سخت گیر است.
  • دانش آموزان از معلم حساب می برند.

 

  • موضوع یا حوادث یا رویدادهای داستان

حالا برای مفاهیم و مضمامین خود  به رویدادها و حوادثی بیندیشید. البته ممکن است شما ابتدا رویدادها و و حوادث را بنویسید و سپس مفاهیم و مضامین را از آنها استخراج کنید. 

تا حالا نقشه مفهومی، مضمونی و موضوعی داستان و پیرنگ آن که شامل سه رویداد اصلی است ترسیم کرده اید. حالا بیایید شخصیت های داستان خود را انتخاب کنید و درباره آنان بیندیشید.

عناصر پنجگانه مذکور در جلسات قبلی به تفصیل بررسی شده است و اکنون به شخصیت پردازی پرداخته می شود. در جلسه پنجم نیز یک داستان در کلاس به طور عملی تحلیل گردید. در حال حاضر تحلیل و تدوین داستان موضوع اصلی بخش روایت داستانی است.

شخصیت پردازی(انواع شخصیت)

تعریف شخصیت(شخصیت چیست؟)

 اهمیت شخصیت در داستان از هر عنصر دیگری بیشتر است؛ زیرا این شخصیت است که داستان را جلو می برد. حوادث نیز به تبع حرکت و کنش های او در داستان رخ می دهند. هر قدر شخصیت پیچیده تر باشد داستان نیز پیچیده تر می شود و هر قدر شخصیت ساده تر و منفعل تر باشد، داستان بیشتر به سطح می آید. شخصیت ها؛ اشخاص ساخته شده (مخلوقی) هستند که در داستان، نمایشنامه و... ظاهر می شوند. کیفیت روانی و اخلاقی آن ها نیز در عمل و آن چه می گویند و می کنند وجود دارد. بازیگر هر داستان را شخصیت می گویند.

عامل شخصیت، محوری است که تمامیت قصه بر مدار آن می چرخد. کلیه ی عوامل دیگر، عینیت، کمال، معنا و مفهوم و حتی علت وجودی خود را از شخصیت کسب می کنند.. شخصیت ها با هم در تعامل و مقابله هستند. این امر ایجاد کشمکش می کند. کشکمش نیز بن مایه ی پیرنگ است. پیرنگ نیز شالوده ی داستان را رقم می زند. شخصیت، اساس و پایه ی هر داستانی است. بدون شخصیت، هیچ داستانی شکل نمی گیرد و کمتر حادثه ای به وجود می آید و در صورت به وجود آمدن هم هیچ تاثیر عاطفی روی خواننده نخواهد گذاشت.

هنری جیمز نیز تعریف قابل توجهی از شخصیت ارائه می دهد:«شخصیت چیست؟ مگر شرح وقایع. واقعه چیست؟ مگر نمایش شخصیت!» شخصیت در یک اثر روایی یا نمایشی فردی است دارای ویژگی های اخلاقی و ذاتی که این ویژگی ها از طریق آن چه انجام می دهد(رفتار) و آن چه می گوید(گفتار) نمود می یابد. زمینه ی چنین رفتار یا گفتاری، انگیزه های شخصیت را بازتاب می دهد. آفرینش شخصیت شاید هیجان انگیزترین وجه داستانی نویسی باشد. نویسنده با خلق یک شخصیت گویی به آفرینش انسانی دست می یازد که می تواند مختارانه در ماجرای داستان حضور پیدا کند و تاثیر گذار باشد. در واقع همین نکته است که نویسنده را صفتی خداگونه می دهد و او را دچار تجربه ای غریب اما لذت بخش می سازد.

منظور از شخصیت، لزوما شخصیتی انسانی نیست. داستان ها می توانند از درخت، حیوان و یا یک شیء به عنوان شخصیت داستانی بهره مند شوند و تنها الزام در این خصوص، تفویض وجوه انسانی به آن ها است.

شخصیت ها افرادی هستند که در یک اثر نمایشی یا روایی عرضه می شوند و خواننده براساس ویژگی های اخلاقی و عاطفی که در گفتار و رفتار آن ها می بیند، به تحلیل آن ها می پردازد.

شخصیت عبارت است از مجموعه ی غرایز و تمایلات و صفات و عادات فردی، یعنی مجموعه ی کیفیات مادی و معنوی و اخلاقی که فرایند عمل مشترک طبیعت اساسی و اختصاصات موروثی و طبیعت اکتسابی است و در رفتار و گفتار و افکار فرد جلوه می کنند و وی را از دیگر افراد متمایز می سازند. شخصت داستانی، مجموعه و آمیزه ای از احتمال های کرداری است که در هر موقعیت، بخشی از این احتمال ها امکان وقوع می یابند. شخصیت در یک کفه ی ترازوی داستان و طرح در کفه ی دیگر آن قرار دارد؛ یعنی خمیرمایه ی هر دو یکی است. هر چه ادبیات از داستان های تفریحی فاصله بگیرد و به داستان های تحلیلی نزدیک تر شود، کفه ی شخصیت سنگین تر می شود.

ما در مبحث شخصیت با دو مقوله روبرو هستیم. یکی خلق شخصیت و دیگری پردازش شخصیت. خلق شخصیت، ساده تر و البته هیجان انگیزتر است ولی در مقابل پرداخت شخصیت کاری دشوار و ظریف است که هرنویسنده ای به خوبی از پس آن برنمی آید. در ادامه، ابتدا به مبحث خلق شخصیت و سپس به گونه های پرداخت آن می پردازیم.

خلق شخصیت

نویسنده در خلق شخصیت ممکن است از یک، دو و یا هر سه حالت زیر سود بجوید:

1- شخصیت را بر اساس یکی از شخصیت های موجود در جامعه بسازد. یعنی در خلق شخصیت مورد نظر خود از شخصی که وجود خارجی دارد و او را می شناسد الگوبرداری کند.

2- پی شخصیت را بر اساس خودش بریزد یعنی خود را در شخصیت متجلی کند و این گونه به شخصیت، عینیت ببخشد.

3- شخصیت را بر اساس قوه ی تخیل خود خلق کند. برای شخصیت ابعاد مختلف بیافریند و هر چه مربوط به او است را از ذهن خود بزاید.

گاهی نویسندگان بعد از انتشار اثر، راز خلق شخصیت ها را بر ملا می کنند و می گویند فلان شخصیت را فلان گونه خلق کردم. مثلا گوستاو فلوبر پس از انتشار «مادام بواری» به کسانی که در پی یافتن الگوی او در خلق این شخصیت بودند گفت:«مادام بواری خود من هستم.». فلوبر، مادام بواری را بر اساس آن چه که در خود می دید خلق کرد و بعد هم راز چگونگی خلق آن را بر ملا ساخت. مثال دیگری در این باب می زنم اما این بار مثالی مللموس تر. حمید لولایی بازیگر موفق دو دهه ی اخیر سینمای ایران، پس از اتمام سریال روتین «زیر آسمان شهر»  درباره ی کارکتر «خشایار» گفت:«خشایار پدر من بود.

شخصیت پردازی

یک داستان نویس برای آن که شخصیت های داستانش را خوب به خواننده بشناساند، باید او را نسبت به خصوصیات ظاهری و اخلاقی شخصیت های داستانش آگاه سازد. این عمل را شخصیت پردازی می گویند. اگر این کار به خوبی انجام شود، خواننده با شخصیت هایی که حوادث داستان برای آن ها اتفاق می افتد، احساس صمیمیت بسیار زیادی می کند و به این وسیله تاثیر لازم بر او گذاشته خواهد شد. در داستان کوتاه بر خلاف رمان و حتی داستان بلند، امکان پرداخت شخصیت ها بسیار محدود است. از این رو اغلب، در داستان های کوتاه یک و یا حداکثر دو شخصیت اصلی بیشتر حضور ندارد. نویسنده در شخصیت پردازی باید این اصول را رعایت کند تا شخصیت هایش واقعی و قابل قبول به نظر آیند:

 الف) طرز رفتار شخصیت ها باید تا پایان داستان ثابت باقی بماند، یعنی شخصیت ها در یک لحظه یک جور رفتار نکنند و در لحظه ای دیگر طور دیگر. مگر این که نویسنده دلایل قانع کننده ای برای تغییر رفتار شخصیت ها ارائه دهد.

 ب) باید برای تمام رفتار و اعمال شخصیت ها دلیل محکم وجود داشته باشد؛ به خصوص مواقعی که شخصیت ها تغییر رفتار می دهند. در این جور مواقع، دلایل نویسنده باید کاملا ما را قانع کند.

 ج) شخصیت ها باید ملموس و واقعی باشند. یعنی نباید مجسمه ی تقوی، مظهرپرستی و دئانت  با دیوهای پلید باشند. همچنین شخصیت نباید ترکیبی از خصلت های «متضاد و ناممکن» باشد. (تاملی دیگر در باب داستان)

در روایت پژوهی شیوه های شخصیت پردازی

1- ارائه ی صریح شخصیت با یاری گرفتن از شرح و توضیح مستقیم

2- ارائه ی شخصیت ها از طریق عمل آنان با کمی شرح و تفسیر یا بدون آن

3- ارائه ی درون شخصیت بدون تعبیر و تفسیر

نویسنده ممکن است به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم به پردازش شخصیت خود اهتمام ورزد. در ادامه این موضوع تبیین می شود.

 1- پرداخت غیرمستقیم:

        الف: با استفاده از شیوه ی  جدال: جدال با خود، جدال با طبیعت، جدال با دیگران،   ب: با استفاده از گفت و گو

2- پرداخت مستقیم:

در معرفی مستقیم شخصیت، نویسنده رک و صریح با شرح یا با تجزیه و تحلیل، می گوید که شخصیت او چه جور آدمی است و یا به طور مستقیم از زبان کس دیگری در داستان، شخصیت داستان را معرفی می کند. مزیت این روش نسبت به پرداخت غیرمستقیم این است که واضح است و مختصر؛ اما هیچ وقت نمی توان به تنهایی از این روش استفاده کرد. اگر معرفی مستقیم همراه با معرفی غیرمستقیم نباشد، داستان نمی تواند احساس در ما برانگیزد؛ زیرا خواننده خواهد گفت که این شخصیت نیست که تو به من معرفی می کنی بلکه شرحی راجع به اوست.

هر دو نوع پرداخت مستقیم و غیر مستقیم دربرگیرنده ی خصوصیات  ظاهری و خصوصیات اخلاقی است. نویسنده در پرداخت مستقیم، به صورت صریح به پردازش شخصیت اهتمام می ورزد؛ اما در پرداخت غیر مستقیم، باید حداقل یکی از دو شیوه ی «جدال» و «گفت و گو» را به کار بندد. 

کشمکش یا جدال:  کشمکش ها و برخوردهایی که انسان در این جهان دارد و یک شخصیت نیز در داستان می تواند داشته باشد بر سه نوع است؛ کشمکش با خود، کشمکش با طبیعت و  کشمکش با دیگران. این کشمکش ها می توانند در یک لحظه با هم و یا جدا از هم بر یک شخصیت حادث شود. مثلا در این پاره:

«در شبی بسیار سرد، سربازی بسیار گرسنه در حال جنگیدن با دشمن است.  دشمن هر لحظه به سنگر او نزدیک تر می شود. سرما، گرسنگی و حمله ی شدید دشمن، او را به وسوسه می اندازد که یا فرار کند و یا تسلیم دشمن شود ولی وجدان او را از این دو کار منع می کند.» در این مثال در یک موقیعت واحد، شخصیت در هر سه جهبه ی جدال(با خود = گرسنگی و وجدان، با طبیعت = سرما، با دیگران = دشمن) در حال جنگ است.  شخصیت داستان در این جدال ها است که باید خود را به خواننده معرفی کند و ابعاد مختلف وجودی خود را به خواننده ی داستان نشان دهد. این جدال ها میدان هایی است که شخصیت داستان می تواند خود را در آن ها به نمایش بگذارد و نویسنده قادر است با استفاده از این میدان ها، بدون هیچ گونه دخالت مستقیم و یا شعار دادن، به راحتی خصوصیات اخلاقی شخصیت های داستانش را به طور غیر مستقیم معرفی کند.  

گفتگو:

قسمت بیشتر زندگی ما را گفت و گو تشکیل می دهد. گفت و گو در داستان باید نشان دهنده ی سن، مواد، جنسیت و وضعیت روحی و اخلاقی شخصیت های داستان باشد. همان طور که در جامعه یک پیرمرد شبیه یک بچه صحبت    نمی کند در داستان نیز این گونه تفاوت ها باید کاملا روشن باشد. در این روش، نویسنده به جای این که به عنوان دانای کل، شخصیت را توصیف کند، او را به دست دیگر شخصیت های داستان می سپارد تا آن ها در گفت و گوهای خود، دست به پردازش شخصیت مورد نظر بزنند. داستان علویه خانم از صادق هدایت داستانی است که اساس آن را گفت و گو شکل می دهد. گفت و گو(دیالوگ) در این داستان نمود بسیار خوبی داشته است.

شخصیت های نوعی و فردی(تیپ و شخصیت)

یکی از ملاک های اصلی تقسیم بندی شخصیت، تقسیم بندی شخصیت به دو دسته ی نوعی و فردی است. 

شخصیت های نوعی(تیپ)

اگر در داستانی شخصیتی نماینده ی قشر خاصی از افراد جامعه باشد؛ آن شخصیت، نوعی است و تیپ نامیده می شود. به عنوان مثال فرد جاهل مآبی را فرض کنید با کت و شلوار سیاه، پیراهن سفید در زیر کت، کفش نوک تیز و یک دستمال هم در دست! اگر ما در فیلم یا داستانی با چنین شخصیتی روبرو شویم بی اختیار به یاد شخصیت هایی مشابه این شخصیت در زندگی واقعی یا حداقل داستان ها و نمایش های دیگر می افتیم. این گونه شخصیت ها به راحتی قابل پیش بینی اند زیرا تک بعدی هستند و از لایه های مختلف شخصیتی به دور. وقتی که این گونه شخصیت ها را شناختیم درست مثل این است که هزاران نفر را، یک قشر یا صنف خاص را شناخته ایم. خالق این گونه شخصیت ها، در اثر خود به ویژگی های جزیی آن ها نمی پردازد، مشخصه های رفتاری خاصی را در نظر نمی گیرد. صفاتی که به این نوع شخصیت ها تعمییم می دهد صفاتی کلی است. در این نوع شخصیت ها، ما معمولا با شخصیت های سیاه مطلق و یا سفید مطلق مواجه هستیم و کمتر شخصیتی خاکستری می بینیم.

 شخصیت های فردی(شخصیت)

در مقابل این این نوع شخصیت، شخصیت هایی فردی قرار دارند. به این نوع شخصیت ها اصطلاحا همان شخصیت اطلاق می شود. شخصیت فردی بر خلاف شخصیت نوعی چند بعدی است،  لایه لایه است، فکر می کند؛ همانند یک انسان واقعی. افکار و خیالات مخصوص به خود را دارد. بر خلاف شخصیتی که تیپ است، وقتی شخصیت نوعی را شناختیم تنها یک نفر را شناخته ایم؛ نه هزاران نفر را. شخصیت های فردی نمایانگر و بازتاب تنها یک شخص هستند و آن هم خودشان است. برای ارتباط برقرار کردن با این شخصیت باید در لایه های آن شخصیت نفوذ کنیم و او را خوب بشناسیم.

بررسی و مقایسه ی بیشتر

مثال ملموسی می زنم که دربرگیرنده ی هر دو نوع این شخصیت ها باشد. سریال طنز«مرد هزار چهره» که در نوروز سال های 87 و 88 پخش شد را حتما به خاطر می آورید. کارکتر «مسعود شصت چی» در این سریال یک شخصیت است اما کارکترهایی که به دلایل مختلف در جلد آن ها می رود همگی تیپ هستند. مسعود شصت چی یک شخصیت تمام عیار است؛ زیرا فکر می کند، در مواقع مختلف تصمیم های مختلف می گیرد، خصوصیات مربوط به خودش را دارد، گاهی سفید است و گاهی سیاه و گاهی هم خاکستری؛ بر خلاف تمام تیپ ها و درست مانند تمام انسان های واقعی. او ما را یاد هیچ شخص دیگری در جامعه نمی اندازد و یا به عبارتی دیگر او نماینده ی هیچ قشری در جامعه نیست. اما بر خلاف خودش، شخصیت هایی که در طول داستان در آن ها فرو می رود تیپ هستند. تیپ هایی که ما، همگی آن ها را به کرات در جامعه دیده ایم؛ پزشکان برج ساز، شعرایی که روزگار به شب شعر می گذرانند، پلیسی که قهرمانی اش ورد زبان ها است، کارگردانی که شهره ی آفاق شده است، مربی فوتبالی که با سر و صدا می آید و بی  سر و صدا می رود، افرادی که با تسخیر باورهای مردم به سرکیسه کردن آن ها می پردازند و مواردی از این قبیل. هر کدام از این تیپ ها نمایان گر قشر وسیعی از افراد در جامعه هستند، افرادی که به محض دیدن مسعود شصت چی در قالب آن ها فورا به یادشان می افیتم.تیپ، شخصیتی است ساده و نماینده ی گروهی خاص در جامعه ولی شخصیت پیچیده است و تنها نماینده ی خودش است و خودش به گونه ای که با دیدن آن یاد هیچ فرقه و مسلکی نمی افتیم.

انواع شخصیت از نظر ساخت و بافت

 1- شخصیت های قالبی

شخصیت های قالبی، شخصیت هایی هستند که نسخه بدل یا کلیشه ی شخصیت های دیگری باشند. شخصیت قالبی از خود هیچ تشخیصی ندارد. ظاهرش آشنا است. صحبتش قابل پیش بینی است. نحوه ی عملش مشخص است زیرا بر طبق الگویی رفتار می کند که ما با آن قبلا آشنا شده ایم. مثلا کسی که ادای جاهل ها را در می آورد یا تقلید هنر پیشه ی معروفی را می کند، شخصیتی قالبی را ارائه می دهد. از این نظر هر کس که با چنین شخصیت هایی در داستان رو به رو می شود از پیش می تواند حدس بزند که رفتارشان چگونه است و صحبتشان دور چه مقوله ای می گردد و در قالب چه جور آدمی فرو رفته اند. شخصیت قالبی، نوع خاصی از شخصیت های سطحی است. مثلا کلانتر متین و جدی، گارآگاه زیرک و جسور با رفتار و عاداتی استثنایی، پرفسور دیوانه ای که دست به آزمایش های شیطانی بر روی انسان های زنده می زند، جاسوس زیبا و بین المللی داستان های اسرار آمیز و مرموز، شخصیتی کمدی که عینکی یک چشمی به تن دارد و با لهجه ی غلیظ انگلیسی صحبت می کند، قهرمانی جسور و خوش قیافه، زن بابای ظالم، تبه کاری بدیخت با سبیل هایی براق و سیاه و.. نمونه هایی از شخصیت های قالبی هستند.

 2- شخصیت های قراردادی

شخصیت های قراردادی، افراد شناخته شده ای هستند که مرتبا در نمابشنامه ها و داستان ها ظاهر می شوند و خصوصیت سنتی و جا افتاده دارند. شخصیت های قراردادی، به شخصیت های قالبی خیلی نزدیک اند و گاه تشخیص این دو از هم دشوار است. در قصه های قدیمی، غول ها، دیوها، جن ها، پری ها، جادوگرها، آدم های خسیس و... شخصیت هایی قراردادی بودند.  

 تفاوت شخصیت های قالبی و شخصیت های قراردادی:

شخصیت های قالبی و قراردادی بسیار به هم نزدیک هستند؛ از این رو تمیز آن ها از یک دیگر گاهی دشوار است. اصلی ترین تفاوت این دو نوع شخصیت در این است که شخصیت های قراردادی با وجود خصوصیات سنتی و جا افتاده  بر خلاف شخصیت های قالبی قابل پیش بینی نیستند. وقتی سخن از یک «جاهل مآب» می آید می توان حدس زد که این جاهل یک دست کت و شلوار مشکی بر تن دارد، زیر آن پیراهن سفیدی پوشیده و یک دستمال هم در دست دارد. دایره ی واژگانی او هم قابل پیش بینی است. حتی می توان لحن صحبت کردن او را هم تصور کرد. حدس رفتار او در موقعیت های مختلف هم کار ساده ای است. همه ی این قابل پیش بینی بودن ها از مختصات شخصیت های قالبی است. اما برعکس؛ شخصیت قرار دادی بر خلاف خصوصیات سنتی و جا افتاده اش قابل پیش بینی نیست. شخصیت یک آدم خسیس، یک شخصیت قالبی نیست زیرا کسی نمی تواند با شنیدن اسم «آدم خسیس» همان طور که با شنیدن اسم «جاهل مآب» شروع به پیش بینی می کند، شروع به پیش بینی کند. اگر کسی چنین ادعایی دارد همین الآن شخصیت «حاجی آقا»ی صادق هدایت را پیش بینی و توصیف کند؟(البته مشروط بر این که این کتاب را هنوز نخوانده باشد)! از دیگر تفاوت های این دو نوع شخصیت میزان تکرار است. شخصیت های قالبی در داستان های مختلف تکرار یکدیگر هستند اما شخصیت های قراردادی علی رغم قراردادی بودنشان، در داستان های مختلف با یکدیگر تفاوت های بیشتری دارند.

 3- شخصیت های نوعی

شخصیت نوعی یا تیپ نشان دهنده ی خصوصیات یک گروه یا طبقه ای از مردم است که او را از دیگران متمایز     می کند. شخصیت نوعی نمونه ای است برای امثال خود.  

4- شخصیت های تمثیلی

شخصیت های تمثیلی شخصیت هایی جانشین شونده هستند، به این معنا که شخصیت یا شخصیت هایی جانشین فکر و خلق و خو و خصلت و صفتی می شوند؛ مثل آقای دیو سیرت، خانم خوش طینت. این نوع شخصیت ها دو بعدی هستند، بعد فکری و خصلتی که مورد نظر گوینده است و بعدی که در آن مجسم می شوند.

 5- شخصیت های نمادین

شخصیت هایی هستند که نویسنده را قادر می کند تا مفاهیم اخلاقی یا کیفیت های روحی و روشن فکرانه را در قالب عمل در آورد. شخصیت های نمادین، نماد (و سمبل) چیز دیگری هستند، در غیر این صورت اصلا نمادین نیستند. شخصیت نمادین کسی است که حاصل جمع اعمال و گفتارش، خواننده را به چیزی بیشتر از خودش راهنمایی کند؛ مثلا او را تجسمی از وحشی گری یا نیروی رهایی بخش یا مظهری از امید ببیند.  

 تفاوت شخصیت های تمثیلی و نمادی

درباره ی تمثیل که در بیشتر موارد آن را با نماد یکی در نظر می گیرند، باید گفت میان این دو تفاوت هایی وجود دارد. نخست این که تمثیل بیشتر به معنای باطنی متن اشاره دارد تا نفس زیبایی تصاویر. دوم این که پشت تمثیل همیشه تفکری پنهان شده است، اما در نماد این چنین نیست. برای همین در کتاب های مقدس، داستان ها بیشتر به صورت تمثیلی ذکر شده اند تا در هر دوره ای قابل تأویل و تفسیر باشد و با گذشت زمان تازگی خود را از دست ندهد.

 6- شخصیت های همه جانبه

شخصیت های همه جانبه در داستان ها، توجه بیشتری را به خود جلب می کنند. این شخصیت ها با جزئیات بیشتر و مفصل تر تشریح و تصویر می شوند. خصلت های فردی آن ها نیز ممتازتر از شخصیت های دیگر رمان است.
 

شخصیت های سیاه، سفید، خاکستری:

شخصیت های داستان بلاخره یا خوب هستند و به صفات مثبت گرایش دارند و یا این که بد هستند و در دسته ی آدم های منفور، پلید و شرور جای می گیرند. ممکن هم هست که شخصیتی در بعضی رویدادها چهره ای مثبت از خود نشان بدهد و در بعضی دیگر از وقایع خود را با خصایصی منفی به خواننده بشناساند. با توجه به این معیارها شخصیت ها را به سه دسته ی سیاه، سفید و خاکستری تقسیم می کنند و هر شخصیت را در دسته ای جا می دهند.

شخصیت های سیاه:

شخصیت های سیاه، شخصیت های پلید داستان هستند. افرادی با شخصیت های شرور، پلید، بد ذات، بدجنس، نامرد، بی معرفت و نمک نشناس و... «و در کل منفی» در این دسته جای می گیرند. این شخصیت ها عموما در داستان نقش مخالف را بازی می کنند. به دلیلی با نقش اصلی در تقابل قرار می گیرند و در اثر کنش و واکنش های این دو داستان شکل می گیرد. در پاره ای از موارد هم (البته به ندرت) نقش اصلی را به عهده می گیرند و شخص مثبت داستان در نقش شخصیت مخالف در برابر او قرار می گیرد. معمولا این افراد تک بعدی بوده و در تیپ سازی از آن ها استفاده می شود.

 شخصیت های سفید:

شخصیت های سفید، در داستان شخصیت هایی هستند موافق با هنجارهای اجتماع. کارهایی که می کنند مورد قبول جامعه و برابر با عرف است. همگی ما با مادران مهربان، پرستاران فداکار، پلیس های وظیفه شناس و نمونه هایی از این قبیل در داستان ها آشنا هستیم. شخصیت هایی از این دست، شخصیت هایی هستند که اصطلاحا «سفید» نامیده می شود. شخصیت های سفید در داستان معمولا عهده دار نقش اصلی هستند و رویاروی نقش مخالف که غالبا سیاه است قرار می گیرند. در اندک مواردی پیش می آید که نقش مخالف را بازی کنند و آن هم مواقعی است که شخصیت سیاه داستان در نقش اصلی ظاهر شود. شخصیت سفید نیز مانند شخصیت سیاه در تیپ سازی کاربرد دارد.

 شخصیت های خاکستری

شخصیت های خاکستری به مفهوم کلمه شخصیت هستند(یعنی تیپ نیستند البته در غالب موارد). این شخصیت ها در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوت از خود نشان می دهند. رفتار این شخصیت ها بسته به موقعیتی است که در آن گرفتار هستند. یک شخصیت سفید ممکن است به خاطر اصولی که به آن پایبند است جواب بدی را با خوبی بدهد اما شخصیت خاکستری این گونه نیست. رفتار او در مواقعی که به نفعش نباشد ممکن است حتی خبیثانه هم شود و گاهی هم تا حد یک قدیس پا فرا بگذارد. پدری که با فرزندانش مهربان است و برای رفاه آن ها از جان مایه می گذارد اما با همسرش رفتار مناسبی ندارد، بازنمود یک شخصیت خاکستری است. شخصیتی که گاه سفید است و گاه سیاه. این نوع شخصیت داستان را بهتر می تواند جلو ببرد تا یک شخصیت سیاه مطلق یا سفید مطلقِ قابل پیش بینی. شخصیت های خاکستری بر خلاف شخصیت های سیاه و سفید معمولا لایه لایه و چند بعدی هستند. پیش بینی رفتار آن ها برخلاف شخصیت های سیاه یا سفید مطلق کار سهلی نیست. شخصیت های خاکستری در تیپ سازی جایی ندارند، آن ها شخصیت هایی هستند فردی و با ویژگی های خاص خود.

انواع شخصیت روایت پژوهی از نظر میزان فعل و انفعال(شخصیت های ایستا و پویا)

 1- ایستا

شخصیت ایستا، شخصیتی در داستان است که تغییر نکند یا اندک تغییری را بپذیرد. به عبارت دیگر؛ در پایان داستان همان باشد که در آغاز بوده است و حوادث داستان بر او اثر نکند یا اگر تاثیر کند، میزان تاثیر کم باشد. شخصیت ایستا، شخصیتی است که از اول تا آخر داستان، تحولی در رفتارش روی نمی دهد یعنی همان طور می ماند که در ابتدای داستان بود. شخصیت های ایستا در طول داستان متحول نمی شوند(گرچه ممکن است ساده نباشند و جامع باشند. یک مثال: سیندرلا در داستان خود، شخصیتی است کاملا ایستا. وی علی رغم این که از کلفتی به شاهزادگی می رسد اما همان خوی و منش سابق خود را حفظ می کند. جز  در لباس و مکان زندگی، او در ابتدا و پایان داستان فرقی ندارد.

 2- پویا

شخصیت پویا شخصیتی است که یک ریز و مداوم در داستان دستخوش تغییر و تحول باشد و جنبه ای از شخصیت او، عقاید و جهان بینی او و یا خصلت و خصوصیت شخصیتی او دگرگون شود. این دگرگونی ممکن است عمیق بـاشد یا سطحی، پردامنه باشد یا محدود. این تغییرات اساسی و مهم است و ممکن است در جهت سازندگی یا ویرانگری شخصیت عمل کند. شخصیت های پویا دچار دگردیسی شخصیتی می شوند و در اثر رویداد های داستان متحول می شوند. شخصیت پویا، در برخی ابعاد شخصیتش تحولی دائمی و ماندنی روی داده، این تغییر و تحول ممکن است خیلی زیاد یا خیلی کم باشد. همچنین ممکن است رو به خوبی یا بدی باشد اما باید حتما «مهم و بنیادی» باشد. برای این گونه شخصیت ها بیشتر از یک جا در داستان های کوتاه نیست.  پس شخصیت پویا شخصیتی است که تغییر می کند، به عبارت بهتر شخصیتی که پویا است در پایان داستان با آن چه که در ابتدا بوده است متفاوت است. تغییر شخصت نباید به طور ناگهانی اتفاق بیفتاد زیرا برای خواننده باور پذیر نیست.

برای این که این تغییر مورد قبول خواننده قرار گیرد، تغییر و تحول باید سه شرط مهم را دارا باشد:

1- تغییرات و تحولات باید در حد امکانات آن شخصیتی باشد که این تغییرات را موجب می شود.

2- تغییرات باید به حد کافی معلول اوضاع و احوالی باشد که شخصیت در آن قرار می گیرد.

3- باید زمان کافی وجود داشته باشد تا آن تغییرات به تناسب اهمیتش به طور باور کردنی اتفاق بیافتد.

تقسیم بندی شخصیت از لحاظ بعد:  

شخصیت های مدور(چند بعدی، گرد)

شخصیت مدور شخصیتی است که از طریق اعمال ضد و نقیض و احساس های گوناگون، دچار دگرگونی می شود و در مقابل موقعیت های مختلف، رفتارهای متفاوت از خود نشان می دهد. هر بعد از بعدهای شخصیت مدور، گوشه ی رنگینی از زندگی است. یک قصه نویس بزرگ همیشه به دنبال شخصیت های چند بعدی و مدور است. در شاهکارهای ادبی، شخصیت یا شخصیت های داستان کم تر یک بعدی هستند؛ یعنی صفات خوب و بد و خصوصیات گوناگونشان مطلق نشده اند. شخصیت ها به انسان معمولی شبیه ترند تا به قهرمان قصه ها. شخصیت کامل و بی عیب و نقصی تقریبا وجود ندارد و شخصیت ها جامع خصوصیات متنوع هستند.  

شخصیت های مسطح (تک بعدی)

شخصیت مسطح، شخصیتی است راکد، که در مقابل حوادث همیشه رفتاری یک سان دارد و هرگر، رفتار بعدی اش، ناقض رفتار قبلی اش نیست؛ حادثه در او چندان تاثیری ندارد و تحجر بر وجود او حاکم است. این شخصیت تنها یک بعد و یک زاویه ی دید دارد. تنها وسیله ی دسترسی او به زندگی همین بعد و همین زاویه ی دید است. این بعد کوتاه و به همین دلیل بی رنگ و خسته کننده است. (قصه نویسی، رضا براهنی)

  انواع شخصیت از لحاظ نوع حضور در داستان روایت پژوهی دانشگاه فرهنگیان

 شخصیت اصلی

شخصیتی که رویاروی شخصیت اصلی قرار می گیرد و تحقق اهدافش را به تعویق می اندازد یا به کلی منتفی می کند، شخصیت مخالف نامیده می شود. داستان های کوتاه، بیشتر از یک یا دو جا برای شخصیت اصلی ندارند. منظور از شخصیت اصلی، شخصیتی است که در داستان خوب گسترش یافته، گاهی تحول می پذیرد و نیز دقیق تر توصیف می شود. شخصی را که در محور داستان کوتاه یا رمان قرار می گیرد و نظر ما را به خود جلب می کند، «شخصیت اصلی» یا «شخصیت مرکزی» داستان می نامند.

 شخصیت فرعی

شخصیت های فرعی داستان را رنگ آمیزی می کنند. نویسنده هم مثل نقاش که برای تکمیل تابلو مدام جزئیاتی را اضافه می کند، شخصیت های فرعی را به داستان می افزاید تا داستان عمق، رنگ و بافت دقیق تری بیابد.  

شخصیت مخالف

اگر شخصیت اصلی در مبارزه با شخصیت دیگری باشد، آن شخصیت دوم را «شخصیت مخالف» می گویند.

شخصیت مقابل

در حکایت هایی که قهرمان و ضد قهرمان و جدال آشکار نداریم، یک شخصیت مقابل داریم که ساختار حکایت را برپا نگه می دارد و علاوه بر بیان ویژگی های شخصیت اصلی، بهانه ی بیان درون مایه نیز می شود. اشخاص دیگری که دربرابر شخصیت اصلی قرار می گیرند و یا شخصیت مخالف را بهتر و برجسته تر نشان می دهد به «شخصیت مقابل» معروف اند. به کار بردن شخصییت مقابل در برابر شخصیت اصلی یا شخصیت های دیگر، کیفیت و ویژگی های همه ی آن ها را بهتر خلق و ظاهر می کند، مثلا «سانچو» در «رمان دن کیشوت» شخصیت مقابلی است که هم کیفیت ها و ویژگی های دن کیشوت را بهتر مشخص می کند و هم کیفیت ها و ویژگی های خودش را.  

شخصیت هم راز

در برخی حکایت ها با شخصیت هایی روبرو می شویم که شخصیت اصلی حکایت به او اعتماد می کند و راز خود را با او در میان می گذارد. این شخصیت را می توان شخصیت هم راز نامید. شخصیت های هم راز معمولا جزء شخصیت های فرعی به شمار می روند شخصیت هم راز، شخصیتی فرعی در داستان و نمایشنامه است که شخصیت اصلی به او اعتماد می کند و اسرار مگو را با او در میان می گذارد.
 

نام شناسی شخصیت

نظریه پردازان معتقدند اسم برچسب ساده ای نیست که نویسنده بر شخصیتی بزند؛ بلکه مشخص کننده ی هویت شخصیت می باشد. علاوه بر این ساده ترین شیوه ی شخصیت پردازی، استفاده از اسم برای توصیف و معرفی شخصیت است. من در مطالعه ای سحطی که به عنوان نگارنده ی این تحقیق بر روی اسامی برخی شخصیت های داستانی و نمایشی داشتم به سرعت متوجه این موضوع شدم و دریافتم که معمولا و به جز در مواقع خاص اسم ها ارتباط  تنگاتنگی با صاحبانشان دارند، معمولا پهلوانان داستان ها اسامی قدیمی و با ابهتی نظیر خلیل، قدرت و امثالهم دارند. معمولا در اسم پهلوان ها کلمه ی الله جایگاه خاصی دارد؛ خلیل الله، قدرت الله و.... بچه ها اسم های کودکانه ی دارند انگار نه انگار که قرار است روزی بزرگ شوند! دزدها اسم هایی کلیشه ای مانند جمشید، هوشنگ، عظیم، اِسی و... دارند، دیگر باب شده است که دزدها و قاچاق چی ها را با نام هایی از این قبیل بشناسیم. افراد خوب هم اسم های خاص خودشان را دارند؛ محمد، علی، حسین، مصطفی و.... اسم هایی نظیر میثم، یاسر، مرتضی، شاهین و... و نیز اسم هایی ترکیبی نظیر امیر محمد، امیر حسین، امیر مهدی و... نیز در داستان ها و نمایش های پلیسی کاربرد دارند.

ما هیچ وقت پلیس وظیفه شناسی را با اسم اسی یا هوشنگ در داستان ها و فیلم ها ندیده ایم، متقابلا شخصیت سیاهی مانند رییس دزدها هم اسمی در رده ی امیرمهدی ندارد. اگر نویسنده ای دست به این تضاد بیازد به نوعی خرق عادت کرده است، خرق عادتی که شاید به مذاق خوانندگانش خوش نیاید. فرض کنید این جملات، آغاز بخش یک کتاب داستان باشد: «عظیم خان نگاه تندی به جوان انداخت، جوان ملتمسانه در چشم های عظیم خان می نگریست...» خواننده به محض مواجه شدن با اسم عظیم خان و نیز خواندن چند جمله ی اول، شخصیتی منفی، بدجنس و یا شرور از عظیم خان در ذهن خود می پروراند. اگر نویسنده در ادامه عظیم خان را یک قدیس معرفی کند بی شک خواننده ی خود را از دست خواهد داد. شاید شما خواننده ی گرامی بگویید در این برداشت خواننده، تنها اسم عظیم خان دخیل نبوده است بلکه جملات بعدی هم در ترسیم چنین فضایی  برای خواننده موثر بوده است. بیاید همان جملات را یک بار دیگر بخوانیم؛ اما این بار به جای اسم عظیم خان، اسم دیگری را بگذاریم:

« خلیل الله نگاه تندی به جوان انداخت، جوان ملتمسانه در چشم های خلیل الله می نگریست...» شاید خواننده بعد از خواندن این جملات، شخصیت مثبت و سفیدی هم از خلیل الله نسازد؛ اما حداقلش این است که در ذهن خود او را سیاه و منفی هم مجسم نمی کند و داوری را به بعد از خواندن چند جمله ی دیگر موکول می کند. علت این امر هم استفاده از اسم مهربان خلیل الله است. در مثال اول خواننده با نگرشی منفی که از قبل از اسم عظیم خان در ذهن او نقش بسته، طبق عادت او را شخصیتی سیاه در ذهن خود تصویر می کند اما در مثال دوم ممکن است با خود بگوید شاید جوان کار اشتباهی کرده است.

سرنوشت شخصیت

 شخصیت برحسب موقعیت سه وضع مختلف می تواند پیدا کند:  نخست: ممکن است شخصیت از میان حوادث رد شود و حوادث را عوض کند؛ بدون آن که خودش عوض شود. در واقع در این وضعیت شخصیت به عنوان یک عامل عمل مطرح است. پس از آن که او عمل خود را انجام داد، دیگر نقشی در قصه ندارد و قصه یا پایان می پذیرد و یا آن شخصیت از قصه اخراح می شود. دوم) ممکن است شخصیت دچار دگرگونی کامل شود ولی حوادث از طریق او دچار دگرگونی نشوند. در این حالت در واقع او تماشاگر است و سرنوشت حوادث به او ربطی ندارد. سوم) ممکن است شخصیت و حوادث با هم دگرگون شوند. شخصیت در مسیر حوادث دخالت کند و حوادث در مسیر سرنوشت شخصیت. و به این ترتیب از ارتباط مستقیم شخصیت و حوادث، قصه راه اصلی خود را پیدا کرده، به اوج خود برسد و تمام شود.( مانند بوف کور «هدایت») البته این موارد در مورد شخصیت های پویا صدق می کند. می توان حالت چهارمی را نیز فرض کرد که شخصیت از میان حوادث رد می شود بی آن که خود یا حوادث را تغییر دهد. این نوع شخصیت ها در تمام موارد ایستا هستند.  

فصل دوم: بررسی عنصر شخصیت در حکایت "دوستی کبوتر و موش و زاغ و باخه و آهو" از کلیله و دمنه

 در این بخش به تحلیل آن چه که تا بدین جا گفته شد در حکایت مذکور می پردازم. در ابتدا خلاصه ای جامع از حکایت "دوستی کبوتر و موش و زاغ و باخه و آهو" می آورم،  سپس به تبیین عنصر شخصیت در این حکایت می پردازم. ابتدا خلاصه ی حکایت:

حکایت کبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو

در حوالی مرغزاری خرم، زاغی بر درختی خانه داشت. روزی صیادی به طرف آن درخت رفت و دام خود را زیر آن پهن کرد و بر روی آن دانه هایی به عنوان طعمه ریخت و در گوشه ای به کمین نشست. پس از ساعتی دسته ای کبوتر رسیدند و بر روی دام بنشستند و شروع به خوردن دانه ها کردند و به این ترتیب همگی در دام اسیر گشتند. صیاد شادمان رفت تا دام را جمع کند. کبوتران هر کدام در تکاپو بودند تا خود را نجات دهند و از این رو بال می زدند؛ ولی موفق نمی شدند. این کبوتران را سرکرده ای بود به نام «مطوّقه» که همگی در اطاعت او بودند. مطوّقه به جمعیت کبوتران گفت:«این گونه به زودی در دست صیاد اسیر می شویم، برای رهایی باید با هم همکاری کرده و با هم تلاش کنیم تا دام را برکنیم.» کبوتران چنان کردند که مطوقه گفته بود. دام را کندند و به پرواز در آمدند. زاغی که بر آن درخت آشیان داشت در پی آن ها رفت تا سرانجام کار را بنگرد. مطوقه کبوتران را به سمت سوراخ موشی در آن حوالی برد و گفت:«آن موش دوست من است، از او می خواهم تا این بندها ببرد.» وقتی که رسیدند، موش را صدا زد و ماجرا را برایش باز گفت و از او خواست تا بندها را ببرد. موش چنان کرد که مطوقه گفته بود و کبوتران به سلامت آن جا را ترک کردند. زاغ که شاهد تمام این ماجراها بود با خود گفت:«من نیز مانند این کبوتران ممکن است روزی در دامی اسیر شوم و به یاری چنین دوستی محتاج. پس بهتر است با او طرح دوستی بریزم.» از این رو نزدیک سوراخ موش رفت و او را صدا زد و تقاضای دوستی با او را کرد. موش دوستی او را رد کرد و گفت:«من طمعه ی تو هستم، چگونه می توانم با تو دوست شوم در حالی که همواره از جانب تو در خطرم؟» زاغ گفت:«کمی فکر کن، مگر از خوردن تو من چه قدر سیر می شوم؟ درست نیست که دست رد بر سینه ی من بزنی و دوستی ام را نپذیری» پس از کمی بحث و گفت و گو در نهایت موش دوستی زاغ را پذیرفت. روزگار به مفارقت طی می شد تا این که موش به زاغ پیشنهاد داد که خانواده اش را به آن جا ببرد و همان جا زندگی کند. زاغ گفت:«پیشنهاد خوبی است اما مرغزاری که محل زندگی من است به مراتب از این جا بهتر است و از طرفی سنگ پشت؛ دوست من نیز، در آن جا منزل کرده است. اگر موافق باشی با هم بدان جا برویم تا از رنج فراق هم مصون بمانیم.» موش پذیرفت. زاغ دم او را گرفت و به مرغزار خود برد. در آن جا سنگ پشت؛ دوست زاغ، به موش خوش آمد گفت و از او استقبال کرد و حال موش را جویا شد. موش هم حال خود را از نخست تا بدان وقت را چنین بازگو کرد:

(قبل از این که به آن مرغزار قبلی بروم در خانه ی زاهدی لانه ای داشتم. هر روز غذاهای او را می دزدیدم و می خوردم. شبی برای او مهمانی آمد. زاهد او را از حال خود با ما موشان آگاه کرد و گفت یکی از آن ها دلیرتر از باقی آن ها است. زاهد گفت:«این شجاعت بی دلیل نیست، باید دلیل این شجاعت را جست، حتما دل او به جایی قرص است.» و از این رو تبر برداشت و سوراخ من را خراب کرد. من در آن لحظه در جایی دیگر پنهان شده بودم و شاهد آن چه بین آن ها می رفت می بودم. در سوراخ من هزار دینار پنهان بود هرچند که من از چگونگی وجود آن ها در سوراخم خبر نداشتم اما وجود آن ها باعث شادی و استحکام دل من بود. بعد از این که دینارها را از دست دادم، اعتماد به نفسی که از خاطر آن ها داشتم، از میان رفت. دیگر آن شجاعت سابق را نداشتم؛ از این رو دوستانم مرا ترک کردند. بعد از مدتی آن وضع را نتوانستم تحمل کنم. راه صحرا در پیش گرفتم تا این که با زاغ آشنا شدم و او مرا بدین جا آورد.)

موش و سنگ پشت و زاغ مشغول گفت و گو بودند که آهویی هراسان از دور رسید. علت بیم او را جویا شدند. آهو گفت:«صیادان در پی من کردند، از آن ها فرار کردم تا بدین جا رسیدم.» زاغ او را دوست خود خواند و از او خواست تا پیش آن ها بماند. روزی آهو را غایب از جمع دیدند. هر چه منتظر شدند نیامد. زاغ برفراز آسمان پرواز کرد بلکه ردی از او بیابد. اتفاقا او را جست اما در بند بلا. یاران را مطلع کرد که آهو در دام صیاد گرفتار است. هر سه بدان جا رفتند تا او را رهایی بخشند. موش بند از پای آهو گسست. ناگاه صیاد به محل آمد. آهو جست و زاغ بالی زد و موش سوراخی گزید. سنگ پشت ماند بی پای گریز و بی بال فرار و بی سوراخ نجات. صیاد چون رسید بند را بریده یافت و برکنار آن سنگ پشتی خرد. از روی ناچاری دام را رها کرد و سنگ پشت را برداشت و او را بست و راه پیش رویش را در پیش گرفت. زاغ بنای زاری گذاشت که دوست دیرینم از دست رفت. در آخر بنا شد حیلتی سازند تا سنگ پشت را نجات دهند. موش:«گفت تنها راه این است که آهو خود را بر سر راه صیاد نهد و زاغ بر او نشیند که گمان گند آهو مرده است  تا او دل در او بنند، آن موقع لاشک رخت و اسباب و نیز سنگ پشت را بر زمین می گذارد و عزم او می کند. چون نزدیک رسد آهو باید به آرامی از او دور شود تا صیاد دل از او نبرد و من فرصت داشته باشم بند از پای سنگ پشت بگسلم.» رای او با موافقت بقیه مواجه شد. چنان کردند که موش گفته بود. نقشه با موفقیت انجام شد و سنگ پشت رهانیده شد و پس از آن، زاغ و سنگ پشت و موش و آهو روزگار به شادی گذراندند.

بررسی عنصر شخصیت در حکایت "دوستی کبوتر و زاغ و باخه و آهو"

 در این داستان ما با 5 شخصیت سر و کار داریم. کبوتر، موش، زاغ، سنگ پشت و آهو. اگر صیاد را هم به عنوان یک تیپ به این شخصیت ها اضافه کنیم آن گاه 6 شخصیت خواهیم داشت. کبوتران همراه مطوقه هم که تنها سیاهی لشگرانی بودند برای شکل گیری قصه. قهرمان این داستان موش است اما این زاغ است که قصه را به جلو می برد. آهو و سنگ پشت نیز تنها نقش های مکملی هستند که به پیشبرد داستان کمک می کنند. صیاد نیز تیپی از تمام شکارچیان و نیز نقش مقابل این حکایت است. شاید بهتر باشد که هر شخصیت را جداگانه تبیین کنیم.

1- کبوتر(مطوقه)

کبوتر ما را – حداقل مرا – به یاد دایه های قصه های کهن ایرانی می اندازد، مثلا دایه ای که در ویس و رامین با آن مواجه هستیم. دایه هایی که سر به زنگاه با فکر خود مشکلی بزرگ را گشایش می کنند. او با فکر خود عده ای کبوتر را از چنگ صیادی رهانید و بعد با تدبیر خود، آن ها را از قید بند خلاص کرد. حتی زمانی که موش در پی جویدن بند او برآمد، خلاصی یاران را بر خلاصی خود مقدم شمرد و ابتدا امر به بازنمودن عقد پای آن ها نمود؛ درست مانند دایه ای مهربان. مطوقه در این جا دایه ای است با فراست، مهربان و دوراندیش. دور اندیشی او نیز به خاطر دوستی با موشی چون زبرا است برای این مواقع. حضور مطوقه در داستان آن قدر پر رنگ نیست که بخواهیم ابعاد مختلف شخصیتی برای او در نظر بگیرم و سپس آن ها را بررسی کنیم ولی به هر حال نقش او خالی از جای بررسی هم نیست. در درجه ی اول باید گفت که مطوقه شخصیتی نوعی دارد و نه فردی؛ یعنی تیپ است نه شخصیت. بی اختیار او ما را به یاد رهبران بزرگ و با کفایتی می اندازد که در سخت ترین ورطه ها مملکت خویش را فریادرس می شوند. مطوقه شخصیتی است قراردادی زیرا با این که ما مرتب او را در حکایت های مختلف در قالب های مختلف می بینیم(دایه ها، رهبران و...) اما قابل پیش بینی نیست. کسی نمی تواند حدس بزند که مطوقه کبوتران را به نزد موشی ببرد تا دام را بجود. علاوه بر قراردادی بودن، مطوقه نمادین هم هست، او نمادی از عقل راهنما و دلسوز است. در بحث نماد، عنوان رهبر شایسته تر از دایه است. مطوقه شخصیتی سفید است زیرا کار بدی انجام نمی دهد. آن چه که در داستان انجام می دهد کمک است و راهنمایی و از خودگذشتگی. وی در طول داستان درایت خود را حفظ می کند و از لحاظ صفاتی که در داستان به او نسبت داده شده تخطی نمی کند، همان گونه می ماند که در آغاز بود، پس او شخصیتی است ایستا و البته مسطح. مطوقه در آن قسمت از داستان که مربوط به خود است نقش اصلی ماجرا را ایفا می کند اما در کل داستان تنها نقشی فرعی است تا زاغ را به موش برساند. از لحاظ نام شناسی نیز، نام این کبوتر جای بحث دارد. مطوقه یعنی صاحب طوق. طوق به معنی گردن بند است. مطوقه به کبوترانی که در گردن خود حلقه ای رنگی دارند هم اطلاق می شود. می بینیم که نام کبوتر قصه ی ما با خودش ارتباط تنگاتنگی دارد. سرنوشت مطوقه، مطابق با اولین گزینه ی این بحث در همین تحقیق است. مطوقه از حوادث عبور می کند اما خود دگرگون نمی شود. وی به عنوان یک عامل عمل و کننده در داستان مطرح می شود. در آخر هم وظیفه ی خود را که آزاد سازی کبوتران و رساندن زاغ به موش است را به خوبی انجام می دهد و از قصه خارح می شود.

 2- زاغ

زاغ شخصیتی با خرد، اجتماعی، و از همه مهم تر دوراندیش و عاقبت نگر را از خود نشان می دهد. وقتی که کبوتران موفق به کندن دام از جایش می شوند، تعاون آن ها را به خاطر می سپارد و می گوید من نیز روزی از این بلا ایمن نخواهم بود. به دنبال این اندیشه از پی آنان می رود تا حیلت گشایش بندها را بیاموزد برای روز مبادا، وقتی راه چاره را در طعمه ی خود یعنی موش می بیند دشمنی دیرین را کنار می زند و از باب مفارقت با او در می آید. او در سراسر داستان، شخصیت عاقبت نگر خود را حفظ می کند(از این لحاظ شخصیتی است ایستا). به اعتقاد من؛ او نقش اصلی داستان را بر عهده دارد اما قهرمان داستان نیست. زاغ پیش برنده ی داستان و متصل کننده ی حلقه های سردرگم داستان به یکدیگر است، اوست که قصه را هدایت می کند. شاید نسبت به کبوتر و موش و آهو منفعل تر باشد اما تنها کسی است که در سراسر داستان حضور دارد. به همین علت است که او را نقش اصلی داستان می نامم و اگر قهرمان داستان نمی خوانمش علت این است که در داستان به صورت منفعل ظاهر می شود. در داستان تدبیری نمی اندیشد، حیله ای سوار نمی کند و کسی را نجات نمی دهد و دردسری هم درست نمی کند. او در داستان تنها کاری که می کند دوستی با موش و نگاهی در فراز آسمان به دنبال آهو است؛ همین. زاغ علی رغم رنگ سیاهش، شخصیتی کاملا سفید دارد؛ صفات او تماما پسندیده و مقبول جامعه است؛ عاقبت نگر است، وفادار به عهد است، آهو را که در جمعشان غریبه است را به دوستی می خواند و در فراق سنگ پشت مویه می کند. او نیز مانند طوقه، در این داستان تیپ است نه شخصیت. او نماینده ای است برای تمام افراد عاقبت نگر که فکر روز مبادا هرگز از سرشان بیرون نمی رود. از این حیث نماد هم هست؛ نماد افراد دور اندیش. در داستان تغییری در او ایجاد نمی شود. همان می ماند که بود. نه از عهدی که با موش بسته روی گردان می شود و نه عاقبت اندیشی خود را از دست می دهد و نه دوستی و دوستان خود را بلکه به دوستان خود هم می افزاید. او در داستان نمونه ی یک شخصیت ایستای مطلق  است. در رفتار زاغ ما هیچ تناقضی نمی بینیم. کاری نمی کند که نقض کننده ی کار قبلی او باشد. از لایه های مختلف شخصیتی به دور است. آن چه را انجام می دهد که بر سر زبان می آورد. حوادث باعث دگرگونی او نمی شوند. از این ابعاد که به ششخصیت زاغ نگاه می کنیم او را شخصیتی می یابیم تک بعدی و مسطح. فرجام کار او در داستان شبیه به مطوقه است. حوادث را پشت سر می گذارد اما خود تغییری نمی کند. تنها تفاوتشان در این است که زاغ برخلاف مطوقه حوادث را تغییر چندانی نمی دهد.

 3- موش

موش(زبرا) قهرمان و پیش برنده ی داستان است. در داستان همواره به عنوان منجی و نجات دهنده ظاهر می شود. اوست که با بریدن بند از پای مطوقه و دوستانش سبب آزادی آن ها می شود و در نهایت نیز با استفاده از همین ترفند سنگ پشت را از دام بلا می رهاند. موش تنها شخصیت فردی این داستان است. بر خلاف سایر افراد که همگی تیپ هستند و در نقش شخصیت های نوعی ظاهر می شوند؛ موش شخصیتی فردی و منحصر به خود را دارد. نویسنده ی داستان در شخصیت سازی وی، توجه خاصی به او داشته است، تنها شخصیتی است که ایستا نیست، باقی شخصیت ها همگی ایستا هستند ولی موش پویا است. موش، در پایان حکایت، آنی نیست که در آغاز بوده است. حرص و آز را با قناعت جایگزین می کند و علی رغم عداوت دیرینه با زاغ، به دوستی او تن در می دهد. در طول داستان با لایه های مختلف شخصیت وی آشنا می شویم. گاهی شجاع است و قوی دل، گاهی به سبب از دست دادن مکنت، بزدل است و بی اعتماد به نفس. گاهی در سودای زر است و بازیافتن بخشی از آن چه از دست داده است و گاهی هم از پی نصیحت خویش برمی آید و خود را از این کار منع می کند. موش شخصیتی است که در داستان متحول می شود. طریقه ی تحول وی شاید چندان قوی نباشد اما ضعیف هم نیست. موش با چند ضربه ی چوب به خود می آید. از لحاظ روحی متحول شده و در فکر فرو می رود. در آخر به این نتیجه می رسد که مال دنیا ارزشی ندارد. او این تحول را اثبات می کند. رخت ازخانه ی زاهد می بندد و به مرغزاری می رود تا دیگر سودای زراندوزی وی را نفریبد. موش تحول خود را اثبات می کند. از لحاظ رنگ، در دسته ی خاکستری جای می گیرد. در  جایی سیاه است و دزدی می کند و به زر برای خود پشتوانه می سازد. حتی وقتی که گنج را از دست می دهد در پی یافتن ولو مقداری از آن کوشش ها می کند، جایی هم از کار ماضی خود پشیمان می شود و نفس را پند می دهد. جایی هم به مفارقت و مواخات می پردازد و برای دوست از جان خود مایه می گذارد. موش هم دارای صفات مثبت است و هم صفات منفی؛ از این رو شخصیت او نه سفید مطلق است و نه سیاه مطلق، او خاکستری است. با توجه به آن چه که درباره ی او در موقعیت های مختلف گفته شد پیدا است که شخصیتش مدور(گرد) است و لایه لایه؛ دقیقا بر خلاف دیگر شخصیت ها که مسطح و تک بعدی هستند. نکته ی دیگر که در باب شخصیت موش مطرح است؛ اسم اوست. در داستان او زبرا نامیده می شود. در دهخدا معنی آن را «موذی» یافتم. موذی بودن موش هم که بر همگان مبرهن است. این نام با توجه به معنیش کاملا آگاهانه و نه از سر تفنن انتخاب شده است. می توان گفت سرنوشت موش هم از باقی شخصیت ها متمایز است. او از میان حوادثرد می شود، آن ا را تغییر می دهد و خود هم دگرگون می شود. سرنوشت رویدادها ارتباط تنگاتنگی با آن چه که او می کند دارد. از لحاظ سرنوشت و فرجام کار، او با مطوقه قابل مقایسه است با این تفاوت که مطوقه پس از تغییر دادن سرنوشت حوادث، خود تغییر نمی کند اما موش علاوه بر تغییر دادن حوادث خود هم دگرگون می شود.

 4- سنگ پشت (باخه)

سنگ پشت در این داستان، تنها نقشی است فرعی در جهت تکامل داستان. او در داستان حضور می یابد تا داستان، پیرنگ مورد نظر خود را طی کند. در نقشی منفعل ظاهر می شود و عملی خاص از خود بروز نمی دهد. نقش او آن قدر نیست تا بخواهد مانند دیگر شخصیت ها مورد نقد و بررسی قرار بگیرد. از لحاظ تغییر و تحول باید گفت که او کاملا ایستا است. او اصلا کاری انجام نمی دهد که بخواهد بر اثر آن ها تغییر و تحول پیدا کند. به همین دلیل منفعل بودن هم باید گفت که او مسطح و به دور از هر گونه لایه لایگی شخصیتی است. تنها نکته ای که در داستان در مورد او به چشم می خورد رفتن به نزد آهوی در بند بلا است. با این که می داند از دست او کاری بر نمی آید؛ اما با این حال از باب مفارقت نزد او می رود و حال او را جویا می شود. با این که آهو، او را از آمدن سرزنش می کند اما باز می ماند و عاقبت هم بر سر همین دوستی در بند صیاد بسته می شود. با توجه به این وفای در دوستی می توان او را شخصیتی سفید نامید. شخصیت سفیدی که در دوستی از هیچ چیزی، حتی از جان هم فروگذار نیست؛ هر چند شاید این دوستی نا به جا به نظر بیاید. سنگ پشت در داستان نامی ندارد تا از لحاظ نام شناسی بررسی شود. سرنوشت ساده ای هم دارد؛ از میان حوادث، تنها عبور می کند بی آن که تغییری در آن ها ایجاد کند، خود هم بری از هر گونه تغییر و تحولی است؛ درست مانند بسیاری از شخصیت های فرعی و منفعل داستان های دیگر.

 5- آهو

آهو نیزاز شخصیت های کم رنگ داستان است؛ اما هر چه که هست نقشی به مراتب پر رنگ تر از سنگ پشت دارد. او سراسیمه و به صورت ناگهانی وارد داستان می شود. از لحاظ زمانی نقشی کم تر از سایر افراد به عهده دارد زیرا از همه دیرتر وارد داستان می شود. از این حیث در مقابل زاغ قرار دارد. وی  شخصیتی ایستا دارد، همانی می ماند که در آغاز بوده است. نویسنده در شخصیت پردازی این کاراکتر به مانند سنگ پشت آن چنان توفیری نیافته است. آن قدر از او نمی دانیم که بتوانیم با اطمینان او را تیپ یا شخصیت بنامیم. از لحاظ رنگ در دسته ی شخصیت های سفید جا می گیرد. در داستان نه تنها ویژگی منفی ای از او به نمایش گذاشته نمی شود؛ حتی شخصیتی فداکار هم به خواننده معرفی می شود؛ شخصیتی که حاضر می شود خود را به خطر بیندازد تا جان دوستش (سنگ پشت) را نجات دهد. من او را شخصیتی نمادین یافتم. نمادی از دوستی. نمادی از جان بازی و جان گذاشتن برای دوست. در کل می توان او را شخصیتی فرعی نامید که در پیشبرد و تکامل داستان تاثیر شایان توجهی دارد. در آخر هم حوادث را پشت سر می گذارد ولی خود در اثراین حوادث تغییری نمی کند هر چند که در تغییر حوادث سهم بسزایی دارد.

28 Dec 2019